تبليغاتX
مصیبت نامه دلهاست دیوانی که من دارم...

مصیبت نامه دلهاست دیوانی که من دارم...


به نام حق


 

پست ثابتی نداریم...

مطالب این وبلاگ حکم دست نوشته های شخصی را دارد و استفاده از مطالب آن بدون ذکر نام نویسنده و کسب اجازه از او و عدم درج آدرس وبلاگ شرعا حرام است

وبلاگ استاد عزیزم که خیلی بهش مدیونم و خیلی چیز ها ازش یاد گرفتم استاد کاویانی:

مداد سیاه - وبلاگ استادم


 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر 1390 20:30 توسط مرتضی

مصرع اول در گیومه!



دانی که چه کرد،بر سرش شانه کشید

آن یار هزار ساله ی روی سپید

بعد از همه مهر و وفا گفت به من

این لعل که بوسیش شتر دید ندید


م.م.راد



                      

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 19:38 توسط مرتضی |


+ این پست اساسا مربوط به نظام آموزشی کشور X  است و هیچ ربطی به به ایران ندارد.


فقط یک سطر و نیم :


                           در دانشگاه کشور  X  نوشتن معادله دیفرانسیل مشکل  دمپر مولتی متر عقربه ای که تقریبا دیگر منسوخ شده است به چه درد دانشجویان رشته مهندی برق قدرتشان می خورد؟



+ شخص بسیار شخیصی به بنده گفتند اصولا کشور های دشمن و بیگانه (!!) عمدا دانشجوبان و نظام آموزشی کشور X  را با این مسائل سرگرم کرده اند!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 15:44 توسط مرتضی |


اعتراف میکنم بچه که بودم همیشه دلم میخواست یجوری داداش کوچیکمو سر بنیس کنم!رفتم بقالی مرگ موش بگیرم آقاهه که میدونست چوس فسقل مشنگیم بجاش آرد بهم داد منم ریختم تو قابلمه نهار! سر سفره وقتی همه شروع کردن بخوردن یهو گریه م گرفت! با چشمای خیس تا ته غذامو خوردم که همه با هم بمیریم!



اعتراف میکنم راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود، شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت، یه روز که طرف اومده بود عربده کشی تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام، رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو نه نگاه بم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد ، منم سه پیچش شدم ، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه

اعتراف می کنم احمقانه ترین کار زندگیم این بود که سعی کردم مفهوم ADSL رو برا مادربزرگم توضیح بدم


اعتراف میكنم بچه كه بودم با دختر و پسر خاله هام لباس كهنه میپوشیدیم میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم كه همسایمون مارو لو داد و كتك خوردیم


اعتراف میکنم به عنوان یک مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم، تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!!


+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 15:40 توسط مرتضی |


+ توضیحات اولیه:

- می دانم هنگام داستان خواندن لحظه مرگ نویسنده است اما این توضیحات با آن ها تفاوت دارد.

- قرار نبود از این داستان چیزی در وبلاگ قرار بگیرد.

- این داستان هنوز تکمیل نشده و در قالب داستان بلند در حال نگارش است.

- بخشی که از مقابل دیدگانتان خواهد گذشت اولین صفحه از داستان می باشد.


___________________________________

                  

   ـــــــــــــــــــــ

1

   ــــــــــــــــــــ


گاهی اتفاقاتی رخ می دهد که نمی توانی جلو اش را بگیری.نه این که قدرتش را نداشته باشی،میتوانی و

خوب میدانی  قادر هستی اما دست آخر حسی بر تو غلبه پیدا می کند تا آگاهانه دست به تباهی خود

بزنی.حرف ها و اتفاقاتی برایت رخ می دهد که هیچ وقت هیچ کس نباید از آن ها اطلاع یابد و می خواهی

خودت هم فراموشش کنی.میدانی نمی توانی و روزی به خودت می آیی که سال ها گذشته و موهایت به

سفیدی می گراید،بدنت لاغر و نحیف شده به قدری که نور را از خودت عبور می دهد و تو هنوز به هیچ جا

نرسیده ای.


در همین لحظه هاست که شروع به نوشتن میکنی.همانند حالا.نوشتن همان حرف ها که کسی نباید بفهمد و

در گوش خودت هم نباید تکرارشان کنی و در دلت نیز نبایستی مرورشان کنی بنابر این مینویسی  و ادامه میدهی تا     

لحظه ای که از بین رفتی اوراق آشکار شود و در آن لحظه چه اهمیتی خواهد داشت خواننده آن چه کسی می

تواند باشد.خانواده،دوست یا کسی که با او هم خوابگی کرده ام و چه اهمیتی خواهد داشت که خواننده اش 

غریبه ای باشد و مرا چگونه تجسم خواهد نمود و چه فکری خواهد کرد و مرا چه خواهد نامید و یا  کنار خانواده

و دوست خود و کسی که با او هم خوابگی کرده و یا باغریبه ای دیگر از من به نام یک فاحشه یاد کند یانه.

پس مینویسم و ادامه میدهم..این بهترین انتخاب است...

م.م.راد



جیـــــــــــــــــــــغ



http://www.khabaronline.ir/Images/News/Larg_Pic/21-9-1390/IMAGE634593049790394516.jpg



+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 11:18 توسط مرتضی |


بیست و پنجم اسفند وبلاگم یک ساله شد...

چقدر دیر گذشت

سال نو مبارک...


سال نو داره از راه میرسه

امشب سال تحویله....نمیدونم سال من امشب تحویل میشه یا نه...!

دو جمله بالا از آرشیو وبلاگ ( 29 اسفند 1389 ) بود.


+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 0:45 توسط مرتضی |


اثر استاد عزیزم آقای علی اصغر کاویانی


سلام، محمد. چطوری. کمتر سراغ ما رو می گیری. خیلی وقته که چیزی نتونستم برات بنویسم. محمد دلم خیلی گرفته. خودت می دونی که خیلی به یادتم. کاش من رو هم با خودت برده بودی. خوش به حالت، محمد. رفتی و راحت شدی. دیگه خسته شدم بس که گریه کردم. محمد، دیگه حتی دکترهای تهران هم پروین رو جوابش کردن. هر چند می دونم همه چیز رو می دونی. اما بگذار بگم و عقده دلم رو خالی کنم. شب و روز کارم شده گریه. دلم خیلی گرفته. محمد! نمی دونم چی کار کنم. پروین دیگه غذا هم نمی تونه بخوره. دستهاش دیگه حرکت ندارن. می دونی محمد، بچه مدرسه ای ها دارن برای امتحان آماده می شن! همکلاسی های پروین. از وقتی نگذاشتن بره مدرسه، حالش بدتر شده. دوستانش هر چند میآن و به پروین سر می زنن. دلم خوش بود که امسال یا سال دیگه می تونه بره دانشگاه. کاش اینجا بودی محمد؛ پیش من. دخترت حرف نمی زنه اما کارهایی می کنه که آتش به دلمون می زنه. زل می زنه به یه جا؛ به عکست که روی تاقچه است. محمد، چرا به من سر نمی زنی. قبلاً خیلی با معرفت تر بودی. بهت احتیاج دارم؛ خیلی زیاد. بیچاره آقاجون هر چی داشت خرج کرد. گفته که بریم مشهد، پابوس امام هشتم (ع). نمی دونم چی بگم. اگه بریم می ترسم توی راه حالش بدتر بشه و اونوقت ... به آقاجون گفتم هر طور ک صلاح می دونن، عمل کنن. دعا کن محمد؛ دعامون کن . باور کن دیگه بریدم؛ دیگه خسته شدم از دنیا.


والسلام – همسرت

***


عزیزم، سلام. ما الآن قم هستیم. دیروز بعدازظهر از باختران حرکت کردیم که بریم تهران و از اونجا هم بریم مشهد. اما بین راه حال پروین خیلی بد شد. تشنجش بیشتر شد؛ تا اینکه تصمیم گرفتیم چند روزی رو قم بمونیم. الآن ساعت 5/6 صبحه و ما حدود ساعت 2 نصف شب رسیدیم مسافرخانه. من و آقاجون و پروین با مامان. نشستیم کنار پروین. اون نمی تونه بخوابه. حرکت هم نمی تونه بکنه. دارم دق می کنم محمد. اتاق ما نزدیکی حرم است. امروز صبح وقتی از اتوبوس پیاده شدیم. نزدیک پلیس راه آقاجون از میون چراغهای روشن شهر، حرم رو به ما نشون داد و شروع کرد گریه کردن. وقتی پیرمرد پروین رو کول می کرد و اینطرف و اونطرف می برد، دلم می خواست بمیرم. آخه محمد، یه دختر جوون، نتونه راه بره. توی راه بلند بلند شروع کردم گریه کردن. گفتم یا فاطمه زهرا (س) خودت به فریاد برس. دیگه نمی تونستم خودم رو کنترل کنم. گفتم خانم تو رو به پهلوی شکسته مادرت خانم، من شفای دخترم رو از تو می خوام. پیرمرد گریه می کرد اما مرا دعوت کرد به صبر و گفت من مطمئنم این خانم جواب می ده. هنگام حرکت روی کول آقاجون سوار بود. محمد، می دونی چی می خوام بگم؟ راستش من دلم گواهی می ده که می خواد یه اتفاقی بیافته. دعا کن محمد جان. تو حتماً اونجا می تونی بری پیش فاطمه زهرا (س). برو و بهشون بگو که ما شفای دخترمون رو از شما می خواهیم. محمد، دخترمون داره از دستمون می ره. تو رو خدا دعا کن. امروز قراره بریم حرم. خب عزیزم. خداحافظ. تو رو خدا دعا کن.

التماس دعا – همسرت

***


بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین. یا من اسمه دوا و ذکره شفا ... یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه . الهی شکر. خدایا تو را به خاطر همه چیز شکر می گویم. السلام علیک یا فاطمه معصومه (سلام الله علیها).
عزیزم محمد، سلام. محمد جان خیلی خوشحالم. مژده بده عزیزم؛ پروین شفا گرفته. آره، شفا گرفته. بگذار برات تعریف کنم. ببخش که دیروز برات ننوشتم. آخه اصلاً فرصت نکردم. دیروز صبح ساعت 9 رفتیم حرم. از در صحن که رفتیم تو، هر سه تایی شروع کردیم گریه کردن. پروین روی کول آقاجون بود. نگاه کردم به کفترای حرم؛ پر گرفته بودن و چند تایی نشسته بودن رو گنبد طلا. دیدم کفتر من بال و پرش حتی حرکت هم نداره. گریه ام شدیدتر شد. از همونجا متوسل شدیم. چند تایی هم دورمون رو گرفته بودن و گریه می کردن. شاید باور نکنی محمد که وقتی پروین رو گذاشتیم کنار ضریح، به راحتی خوابش برد. نماز خوندیم. دعا خوندیم. سپردم به چند تا روضه خون تا روضه حضرت زهرا (س) و حضرت ابوالفضل (ع) رو بخونن. مدتی از نماز ظهر و عصر گذشته بود. با اینکه اشتهای غذا نداشتیم اما مامان رفت تا چیزی برای خوردن بیاره. یک مرتبه محمد، بوی عطر عجیبی همه جا رو گرفت. دلم گواهی خوبی داد. نشسته بودم کنار پروین. آرام خوابیده بود. یکدفعه پروین دست راستش رو بلند کرد و سه مرتبه کشید روی صورتش. صورتش گل انداخته بود. متوجه شدم گوشه چادرش رو که گره زده بودم به ضریح، باز شده بود. کمی بعد دخترم به راحتی از خواب بیدار شد و جمله ای رو گفت که خیلی آرزوش رو داشتم. گفت مادر ما کجاییم؟ تعجب زده و متحیر جواب دادم، مدتها بود که حسرت شنیدن این جمله رو داشتم. گریه کردم، توی بغلم گرفتمش. هر چی می بوسیدمش سیر نمی شدم. محمد وقتی ازش پرسیدم حالت چطوره، بی حال اما قشنگ جواب داد الحمدلله خوب هستم. راستی عزیزم، با ماها مصاحبه هم کردن؛ از ما فیلم هم گرفتن. محمد جان، عزیزم از تو خیلی ممنونم. می دونم که دعامون کردی. ما اینجا از حضرت معصومه تشکر کردیم. تو هم از حضرت زهرا (س) و حضرت ابوالفضل (ع) تشکر کن. راستی، می خواهیم بریم مشهد. حتماً از اونجا هم چیزهایی برات می نویسم. ان شاءالله. خدا را شکر. الحمد لله رب العالمین.

خداحافظ عزیزم – همسرت

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390 11:21 توسط مرتضی |




و بالاخره انتظار ها به سر رسید...


فرهادی عزیز..اسکار مبارک











+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390 9:27 توسط مرتضی |



                

        




    



 



+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1390 13:7 توسط مرتضی |






زیبا خالی که به لب دوخته داری                             دانم اسپند و بهر نظر است این



                                                                                     عکس: چشم های ملی جابری

شعر : م.م.راد

عنوان : نام رمان بزرگ علوی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 11:14 توسط مرتضی |

X

!مثل خودکار باش
.
.
عصاره وجودت را عرضه کن


Home
.Bahar 20.
Email

Profile

Archives

اردیبهشت 1391

فروردین 1391

اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389



Links

خدمات وبلاگ نويسان
آنچه از دل برآید،بر دل نشیند
شاهزاده ابزورد
داستان کوتاه کوتاه کوتاه
فریبانه
داستان های آرمان
ورزشی خبری تحلیلی سیاسی و...
آسمان مال من است
وبلاگ حسین منصور زاده
دست نوشته های من
کوچک مهربان
خاطرات کسی که...
سروینه باغ
بهانه ی بارانی
آفتاب مهربانی
پرنده بی همدم
کسی شبیه خودش!
دنیای....
وبلاگ عاشقا
می مانم ای درد...
پاکم کن،خاکم کن
دختر آریایی
مولتی بلاگ
ناتوردشت
داری دودی میشوی!
قشنگ ترین لحظه های من
جاده های مشکوک
لحظه های آرام
از دیار کویر
دختری با قلب ارغوانی
گنجشک های پاییز
وبلاگ شاعران جوان قم
مثلا که چی!؟
دختران شرقی (◕‿◕)
به نام آنکه نمیدانم کیست ولی...
عشق مشکی
بوستان محبت
W0obin
بارانی تر از تو
دختران ماجراجو
برای لحظاتی سکوت
رها
لحظه های قشنگ عاشقیمون
خواب بارونی....
جیگول!!!
چه تلخ است قصه عادت!
اس ام اس و جوک
محمد پور غلامی
بنیامین شیدا
شور انگیز
هنوز دز فکر آن کلاغم
دخترکی پر از غم
چیزی به ذهنم نرسید.چی بذارم؟
تئاتر برای همه
عشق سوخته
بیا ببین چه خبره
خیال خام
حرف های دختر پاییزی
...
اشک چشام
قند عسل
تنهایی زیبا
لحظه های آرام 2
رهاترین پروانه
دخملونه
پیانوی من
دختر تهران
آنگاه سکوت
شوق دیدار
خیلی دور خیلی نزدیک
آوا چشم آبی
sara92
سمفونی مردگان
بهنام 7 ساله!
چای تلخ
خانوم کوچولو
عشق یه طرفه
نم نم
قصه دل
الهام پاوه نژاد
بهاره رهنما
ترانه علیدوستی
پیمان شیخی
رضا
رفاقت مرد می خواهد
به همین سادگی
تله پاتی
شاید سکوت بهتر بود
مولود
گروه تئاتر سایه روشن
یه زن نداریم!
چسب _ زخم
من یک زن هستم
بابا لنگ دراز
عاشقانه
تنها شاهد خطاپوش
سانتاماریا
Meli
چک نویس
تو را من چشم در راهم
نوشته های یک آبای
دست نوشته ها دختر پاییزی 2
نیلوفر مرداب
نیلوفرانه
رضا کناریوند
خودم و خودش
دختری با آرزو های بزرگ
بادبادک
المیـــــــــرا
قالب های جدید وبلاگ


LinkDump

كد جديد جاوا
الهام پاوه نژاد
بهاره رهنما
ترانه علیدوستی(spotlight)
آرشیو پیوندهای روزانه





آمار سايت


تعداد بازديدها:



 نرخ ارز - قیمت خودرو - قالب وبلاگ